خرید بک لینک


اگر روزی کسی از من بپرسد:که قصدت از این زندگی چیست؟

بدو گویم که چون میترسم از مرگ،مرا راهی به غیر از زندگی نیست!!!!

من آن دم چشم بر دنیا گشودم،که بار زندگی بر دوش من بود،چو بی دلخواه

خویشم آفریدند:مرا کی چاره ای جز زیستن بود؟؟؟

من اینجا مهمانی ناشناسم،که با نا آشنایانم سخن نیست!!!

به هر کس روی کردم دیدم که آوخ،مرا از او خبر اورا ز من نیست!!!

حدیثم را کسی نشنید نشنید،درونم را کسی نشناخت نشناخت

بر این چنگی که نام زندگی داشت،سرودم را کسی ننواخت ننواخت!!!

برونم کی خبر داد از درونم؟که این خاموشو آن آشفتگان بود!!!

نقابی داشتم بر چهره آرام،که در پشتش چه طوفانها نهان بود!!!

همه گفتند که عیب از دیده توست،جهان را بر چه میبینی که زیباست؟!!

ندانم که این راست گفته یا نه؟!ولی دانم که عیب از هستیه ماست!!!

چه سود از تابش این ماه و خورشید؟که چشمان مرا تابندگی نیست!!!

جهان را گر نشاط زندگی هست،مرا دیگر نشاط زندگی نیست

برچسب: نویسنده: baxgorg تاريخ: پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391 ساعت: 16:22

صفحه بندی