یک شــبه آمدی و بی صدا آتشـم زدی آرام سوزاندیم و سر به خاکسترم زدی
آمدی و آنچنان رعدی بردل سردم زدی
داغ برق عشـقی برّنده بر پیکـرم زدی
رفتی و رفتنت خاکســـــترم را آتش زد
خاکسترم دودی شد و پوچی بر من زد
آمدن ورفتنت ای غریبه چه بی صدا بود
سهــم من از تو فقط پوچی و فنـــا بود
برچسب:
نویسنده: baxgorg